
گفتی برو من در سنگینی این کلمه حیرت زده به چشمانت نگاه کردم و تو قاطعانه گفتی برو برو برای همیشه با چشمان اشکبار نگاهت کردم گفتی برو با صدای لرزان گفتم اما دوستت دارم گفتی برو گفتم نمیتوانم بدون تو نمیشود گفتی برو چاره ای نبود تو دیگر دوستم نداشتی چمدان هایم رابستم تا هیچ اثری از من در زندگیت نماند رفتم اما هنوز مبهوت آن همه بی تفاوتی ات مانده ام مانده ام در تو مانده اند خاطراتت در من تا هر روز مرا از پای در آورند درست مثل وقتی که گفتی برو همین الان:برای نوید دلم...
ادامه مطلب